به حضرت زهرا  علیه السلام متوسل شدم

 توسل شهدا به حضرت زهرا علیها السلام

چند شب پیش از عملیات، شهید احمد جولاییان همراه با یکی از دوستانش برای انجام آخرین شناسایی به محور دشمن رفته بود. درست در همان محوری که قرار بود امشب در آن عملیات اجرا شود. در حالی که نهر ابوعقاب پر از موانع بود، احمد و دوستانش خیلی آرام و با احتیاط وارد نهر شدند و به هر زحمتی که بود از موانع عبور کردند و خود را به عمق دشمن رساندند.

سنگرهای کمین عراقی‌ها را شناسایی کردند و پس از شناسایی کامل در حال برگشت، هر دو در سیم‌های خاردار و لابه‌لای موانع گیر کردند. اسلحه کلاشی که پشت سرشان بود و برای احتیاط برده بودند،‌ طوری در سیم‌های خاردار گیر کرده بود که حتی نمی‌توانستند تکان بخورند. در آن ساعت، آب جزر شده بود، با دشمن نیز بیش از چند متر فاصله نداشتند. هرقدر تلاش کردند که خود را رها کنند، نتوانستند. دریافتند که لحظه موعود فرا رسید، راه بازگشتی نیست. در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، یکدیگر را در آغوش گرفتند و حلالیت طلبیدند.

آن روزها ایام فاطمیه بود، به حضرت زهرا(س) متوسل شدند. دوست احمد به هر زحمتی از شر سیم‌های خاردار نجات پیدا کرد اما وضعیت احمد، بسیار دشوارتر بود و امکان رهایی او وجود نداشت. از احمد خداحافظی کرد و به سوی نیروهای خودی برگشت. احمد تصمیم گرفت هرطور شده از این گرفتاری نجات پیدا کند، چون اگر اسیر می‌شد، ممکن بود زیر شکنجه و شلاق، حرف بزند و عملیات لو برود. دوست احمد در حالی که به عقب برمی‌گشت، احساس کرد چیزی به سرعت به طرفش می‌آید. با خود گفت: «بدبخت شدم! عراقی‌ها هستند! حتما احمد را گرفته‌اند و حالا به طرف من می‌آیند».

به زیر آب رفت، تا او را نبینند. وقتی آهسته از زیر آب بیرون آمد، كسي به طرف او مي آمد .خطاب به او فریاد می‌زند: «قف! لاتحرکوا! (ایست! بی‌حرکت!)»

احمد خود را در آغوش او انداخت و هر دو ‌چند دقیقه با صدای بلند گریستند. پرسید: «احمد! چطوری نجات پیدا کردی؟» ـ

«نمی‌دانم چه شد! هرقدر تلاش کردم که خودم را از شر سیم‌های خاردار خلاص کنم، نتوانستم. وضعیتم لحظه به لحظه بدتر می‌شد. نمی‌دانستم چه بکنم. موانع در حال تکان خوردن و بسیار خطرناک بود،‌ چون توجه دشمن را به سمت من جلب می‌کرد. از همه کس و همه جا ناامید، به ائمه (علیهم السلام) متوسل شدم. یکی یکی سراغ آنها رفتم. یک لحظه یادم آمد که ایام فاطمیه است. دست دعا و نیازم را به طرف حضرت فاطمه(س) دراز کردم و با تمام وجودم از ایشان خواستم که نجاتم بدهند. گریه کردم. دعا کردم. در همین حال احساس کردم یکی پشت لباسم را گرفت، مرا بلند کرد و در آب اروند پرتم کرد. آن حالت را در هوشیاری کامل احساس کردم».

احمد این ماجرا را برای دوستش تعریف کرد، او را قسم داده بود که تا زنده است، آن را برای کسی بازگو نکند.

بر گرفته از كتاب اروند خاطرات ـ صفحه 208


طبقه بندي: دفاع مقدس, پایگاه اینترنتی خورشید آل یاسین  
برچسب ها: , ,

 
خورشید آل یاسین
14 آوریل 2012

6 نظر به توسل شهدا به حضرت زهرا علیها السلام

  1. فدایی ولایت می‌گه:

    سلام تکان دهنده بود با اجازتون مطلبتون رو با ذکر منبع کپی کردم التماس دعای فرج. یا زهرا

  2. بسيجي می‌گه:

    يا فاطمه زهرا (س) ما هم مثل اين دوتا بسيجي عزيز تو سيم هاي خاردار دنيا به دام افتاده ايم، دنيا برامان اينقدر تنگ شده كه هر لحظه طاقتمان كمتر و كمتر ميشود، مادر جان، مادر و پدرمان فداي شما و فرزندان شما، ميشود ما را هم به سرعت نجات احمد از اين خاردارهاي پر نيش دنيا برهاني
    جيره خوار شما يه بسيجي

  3. سيد طه حسيني می‌گه:

    با سلام تشکر از اینکه ما رو با آرمانهاي شهدامون خوشحال میکنید

  4. Yasin.K.Y می‌گه:

    سلام.خسته نباشین
    یاعلی

  5. سيمين می‌گه:

    سلام واقعا فوق العاده بود اشك توي چشمام جمع شده…

    اجازه هست منم چندتا داستان از اينجا توي وبلاگم بذارم؟

» ارسال دیدگاه

کلیه حقوق این سایت ، متعلق به گروه فرهنگي خورشید آل یاسین می باشد و استفاده از مقالات با ذکر منبع بلامانع است .